|
پنجره ویرانه ام به روح پاییزی عادت کرده است |
|
|
خداحافظ
همین حالا ....
هر كسي تو زندگيش روزاي خوش زياد داره اما گاهي فراموش ميشن لحظه هايي كه روزي لبخند به لب مي آورد.حالا اين وسط گناه آدما چيه،من نميدونم اما اين رو خوب ميدونم كه روزهاي تلخ يه روز ميرن اما هيچ وقت خداحافظي نميكنن.سخته اگه اسير روزهاي سخت زندگي بشي اما همين كه بدوني كسي همراهت هست خودش شيرينه. هميشه آدمايي پيدا ميشن كه سعي دارن خوشي رو ازت سلب كنند حتي كسايي كه فكرش رو نميكني و براي شاد كردنشون تلاش كردي الان مثل يك سد محكم مقابلت قد علم كردند و يكي بعد از ديگري سنگ جلو راهت مي اندازن وقتي هم شاكي ميشي داد و فرياد ميكنن كه هنوز خوب و بد زندگي رو نچشيدي هنوز دو دو تاي زندگي دستت نيومده! ولي اونا هستند كه هنوز از خواب زمستاني روزگار خودشون بيدار نشدن و نميدونن من و امثال من خيلي زودتر دو دو تاي زندگي رو چهارتا حساب كرديم و خوب و بد روزگار رو مزمزه كرديم.در مقابل اين قماش آدم ها گاهي تا نهايت سكوت فرياد كشيدم و گاهي تا نهايت آرامش خاموش شدم و لحظاتي هم خيره میشوم به مسير راهي كه آنان رفتند و نرسيدند و من نميروم تا مبادا برسم به كوچه هاي آشوب.ديگران گفتند و آنان دست بر سينه كمر خم شده پذيرفتند.این روزها ميگويند اما نميشنوند چَشم گفتن چِشم و گوش بسته را. راه و رسم زندگي جديد مبارك! پ.ن:خواهشآ نیاین غر غر کنین که چرا جواب کامنتاتون رو نمیدم تقصیر من نیست کامنتدونی خودتون کد تایید نداره.عجب گیری کردیمااااااااااا.
روم نمیشه بگم اما ... سلااااااااااااام نزدیک ۷ ماهی میشه که ویرانه به روز نشده اما به لطف شما دوستان از معنای واقعی خودش فاصله گرفته و متروک و دور افتاده نيست.شاید باورتون نشه اما خیال نداشتم برگردم دلم نمیخواست بنویسم یا حتی بخونم.گاهی واقعیت ها به مثابه ی یه شک غافلگیر کننده هستند که موجب تحول در آدما میشن.مثل این که برق سه فاز بهت وصل میشه و مات و مبهوت میمونی و تا مدتی سردرگم و گیج دور خودت میچرخی،حالا اين شده حكايت من كه با علايق گذشته ام فاصله گرفتم ديگه نه مينويسم نه زياد ميخونم الانم چون تنهايي بهم فشار آورده بود و راه به جايي نداشتم به اين صفحه ي شيشه اي و دنياي مجازي رو كردم شايد تلنگري باشه كه بتونم از اتفاقات افتاده يه كمي فاصله بگيرم.ببخشيد كه هنوز نيومده اين فك من گرم شده و سرتون رو درد آوردم اگه نميخواين نخونين اما من مينويسم!!!شايد تو نوشتن همين چند سطر متوجه تغيير رفتار من شده باشين اگر هم نشدين معلوم ميشه منو خوب نميشناختين پس عيب كار از جايي ديگه است نه بنده ... . عذر ميخوام كه نظراتتون رو تاييد نكردم باور كنيد بي ميلي من به نت دليل بر بي معرفتي نميشه و اگر حاضر نبودم در عوض به يادتون بودم.ديدين گاهي وقتا يه چيزايي دل آدم رو ميزنه اما طعم و مزه و ماهيت اون چيز فراموشش نميشه منم با اين كه نوشتن دلم رو زده بود اما نوشته هاي شما برام همون لذت قبلي رو داشت.قبول ندارين؟!؟!پس باز هم عيب كار از جاي ديگه است نه بنده ... . شايد اگر باز هم اومدم و چيزي نوشتم و شما هم لطف كردين و كامنت مرحمت نمودين تاييد نشه شايد هم شد شايد هم روزي به سرم زد و وبلاگ رو حذف كردم شايدم پست هاي قبلي رو پاك كنم، بد نيست اگه اصلآ يه وبلاگ جديد بزنم شايدم ديدين عنوان همين وبلاگ رو عوض كردم ممكن هم هست ديگه براي هيچ وقت نيام شايد هم اومدم معلوم نيست شايد اصلآ كامنتدوني رو برداشتم. اينا روگفتم كه منتظر هر حادثه اي باشين البته قبلنا حادثه خبر نميكرد اما الان چون همه چيز پارتي بازي شده اين دفعه من خبرتون كردم! راستي يه اعتراف: بين خودمون بمونه اما دلم خيلي براتون تنگ شده بود. خوب و شاد باشين ديگه چيزي از خدا نميخوام فعلآ. می خواهم بنويسم نمي توانم . مي خواهم بنشينم و نظاره كنم . هرچه بادا باد . باز نمي توانم . ميخواهم كه هيچ نخواهم نميتوانم . آيا زندگي زياده سخت است يا من سخت مي بينم نمي دانم . آيا هنوز راهي هست ؟ نمي دانم . چه بايد كرد ؟ عصر يخبندان پايان مي پذيرد ؟ آيا بهار مي آيد ؟ كسي نمي داند .آيا تا سپيده زياد مانده است؟ كسي چه مي داند ؟به كسي مي مانم كه بين بد و بدتر گير افتاده است . كسي را مي مانم كه عشقش بر لبه پرتگاهي در حال سقوط است و در همان حال آتشي خانمانسوز در حال شعله ور شدن است كه مي خواهد تمام هستی ات را به آتش بكشد . براي نجات هر كدام كه بروي آن ديگري را از دست خواهي داد و در اين ميان آنقدر در كش و قوس و ترديد در جاي خود ميخكوب مي ماني تا هم عشقت و هم هستی ات هر دو را تباه شده مي بيني. چرا ؟؟؟... مي خواهم فراموش كنم . نمي شود .مي خواهم دل بسپارم . نمي توانم مي خواهم نبينم قدرت ندارم .مي خواهم نشنوم نمي توانم . چرا ؟؟؟... مي خواهم از دست عقل آسوده شوم در چنگال تيز و بي رحم احساس مي افتم . مي خواهم احساس را بكشم در چنگال عقل اسير مي شوم . مي خواهم كه هر دو را بسوزانم به سياه چال جهل مي پوسم . نمي دانم . نمي دانم . نمي دانم ...
پ.ن ۱:صیقل خورده ام از بس که سوهان روحم شده ای!!! پ.ن ۲:سلام عیدتون مبارک پیشتون،به لطف و محبت زياد خودتون بنده رو مورد عفو قرار بدين انشاالله سر فرصت در آرامش خاطر ميام ديدنتون!يه بار ديگه معذرت!!!
ناگفته هایت را شنیده ام تقصیر کلمات نیست نگاهت را در خواب دیده ام! دلم که اهل دروغ نبود؟! پس چرا غرور خاکستریت را خریده ام؟؟؟ میان من و تو فاصله هاست هزار بار برای مسافت گریسته ام! حرام شد به چشم دل اسیر،خواب طعم بیداری به شب دراز چشیده ام! اگر چه خاطره ها رنگي نداشت براي هر كدام طرحي كشيده ام! زبس كه سنگ خوردم از حيات دلت براي هميشه از لب ايوان پريده ام! براي دلم پاسخي چه جز ترديد! به بوي مرگ عادتم داد،دار آويخته ام! بهار و شبنم و گلزار را حرفي نيست من عاشقانه به پاييـــــــــز رسيده ام!
پ.ن: "جنگجوي قهاري شده ام باورهايت را آهنين كن!!!"
هيچ وقت نميخواستم از مسائل روزمره ي خودم اينجا حرفي بزنم اما با ديدن يه وبلاگ احساس كردم اينجا ميتونه مأمني واسه دل مشغولي هام باشه اين شد كه تصميم گرفتم تا بنويسم بدون تكلف و بدون بالا و پايين كردن متن،اين بار نوشته ام شايد شروع داشته باشه اما بدون پايانه،نمينويسم فقط براي اينكه نوشته باشم و اينكه شما بخونيد،مينويسم تا شايد قلمم در بستر كاغذي ش آرام بگيره و دلم كمتر بلرزه. اين روزا تحمل نگاه پر از سوال ديگران رو ندارم،هميشه طرف مشورت ديگران بودم و از اين بابت خيلي خوشحالم اما هميشه تو انتخاب كردن و تصميم گرفتن تنها موندم شكايتي هم نداشتم و ندارم اما گاهي نميشه تنها بود. ميدونم خدا هست و بايد دل رو سپرد به صاحب دل،اما گاهي خدا هم ميخواد كه خودت تصميم بگيري ميسپره به خودت و تو ميموني و يك كوله بار ترديد و شك و دودلي و ابهام و ترس و تشويش و دل مشغولي و سردرگمي و و و !! تصميم براي خودت،آينده ات،زندگيت،دلت،احساست،درسِت،شغلت،علايقت،پيشرفتت، منش و اعتقاداتت،دل خواسته هات،آرامش ات،گذشتن از ديگران،نديدن ها،ديدن ها و چشم بستن ها،فراموش كردن،شروع دوباره و حتي يك نفر ديگه .... . گاهي بايد هم زمان براي همه چيز تصميم بگيري سرنوشت يك مسير دو شاخه رو در مقابلت ايجاد ميكنه كه با ريز و درشت كردن چشم و دراز و كوتاه كردن قد آخر مسير رو نميبيني و معلوم نيست تو مشت روزگار چي پنهونه! از ريسك كردن واهمه اي ندارم اما گاهي براي تصميم ها امكان جبران مهيا نيست و حسرت، يك عمر باهات دست به يقه ميمونه.وقتي تير و كمان زندگي رو به دست ميگيري مطمئنآ هدفت رو مشخص كردي و تنها تمركز و شدت عمل انتظارت رو ميكشه اما اگه دستت بلرزه چي؟ اگه دلت باهات راه نياد چي؟اگه حرف دلت رو كسي ندونه يا بدونه ولي نشنوه يا نه،بشنوه اما نخواد كه دركت كنه يا بدتر از همه اينكه دركت كنه و حرف دلش باهات يكي باشه اما چشمش رو به روي همه چيز ببنده ، باز هم تير رو پرتاب ميكنين؟ گاهي وقتا نميشه تصميم گرفت نميشه با خودت كنار بياي نميشه چشماتو ببندي و بگي علي الله و نميشه به حرفاي دلت گوش ندي!دوراهي بزرگي كه غول زندگيت شده و مدام برات پنجه تيز ميكنه و روزهاتو آشفته و شب هاتو تار تر از هميشه كرده!اون وقت ميشه بگي تجربه ي يه تجربه كه تكرار تجربه ي تكراري آدماست رو تجربه كردي اما هنوز رگ خواب زندگي دستت نيست!گاهي وقتا نميشه بگي نقطه،از سر خـــط!!! و در عين حال نميتوني ادامه سطر رو بر تن سخت و سرد روزگار حك كني ........... !!!
پ.ن: اي كاش گاهي اوقات زندگي هم يه زنگ "تفريح" داشت.
گاه با خودم دارم هوس یک جرعه ی عشق که بنوشم از آن و بدانم که دلم تا کجا با دل شب به تماشای غریبانه ی شهر و به آواز گل وحشی دشت همنفس خواهد بود؟!؟! حيله ات را احسنت، چقدر خوب شده است رنگ رخسارت از دوري من! بانگ خاموش دلم را بشنو كه به اندوه فرو خورده است بغض چه بگويم كه دلم بي تاب است داد خود ميخواهد! پاسخت چيست به اين ويرانــــــــه؟!؟! گوش دل منتظر است .... .
پ.ن: فکر میکنی برای فریب دادن شــــب چقدر مهربـــــــاني بايد كرد؟؟؟
+
تاريخ پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 23:6 نويسنده !! و یـــــــــرانه !!
به كجا بايد رفت تا دلت را خورشيد و هوايت باران و گل احساست شبنم عشق خدا را يابد؟! و چه سو دارد آن مذهب پاك سمن را در باد؟! من به اندازه ي يك صبح در اين همهمه ي بارش نور و در اين تابش از جنس حضور نفسي از سر يك حس غرور تازه كردم لب ايوان خدا و دل باغچه را قسمي دادم به هواي نفس ياس سپيد و به آن رمز اميد كه به پس كوچه ي باغ ملكوت برساند ما را و سلامي كه ندارد خواهش من به آرامش رنگ مهتاب بر تن تيره ي شب حس ايمان دارم ....!!!
پ.ن ۱: ولادت باسعادت سلطان، امیر و ولی نعمت تمام ایرانیان، حضرت رضا(ع) مبارک.
پ.ن ۲: سلام به تك تك شما سروران عزيز و دوستان همراه از اينكه باز مجالي دست داد كه خدمت شما مهربانان رسيده از خداوند منان سپاسگذارم و بدين وسيله مراتب شرمندگي و عذر خواهي را جهت غيبت چند روزه ام عرض مينمايم و از يكايك تان كمال تشكر را داشته كه در اين مدت ويرانه يا بهتر بگويم دختــــــر پاييـــــــــزي را تنها نگذاشته و با پيامك ها و تماس ها و كامنت هاي لبريز از احساستون چه در بخش عمومي و چه در بخش خصوصي بنده را همراهي نموده و لطف و محبت خالصانه تان را همواره از اين كمترين دريغ نداشته و در كنارم بوده ايد. البته نا گفته نماند كه عده اي از دوستان دستي توانا در فحاشي داشته و از اين توانايي بالقوه خود بنده را بي نصيب نگذاشته و در نبود من به علت عدم رسيدگي به خواسته ها و پاسخ گويي به كامنت ها و تلافي نداشتن پست جديد و به حساب اين كه بسيار با هم صميمي هستيم الفاظي بس گوارا را نثار وجود مباركم نموده از اين دسته عزيزان هم جهت ابراز علاقه اشان به شيوه ي نوين سپاسگذارم و اميد كه روزي جبران مافات نموده و در نبودشان وظيفه ي خود را به خوبي ايفا نمايم!!!
پ.ن۳:چناچه پخش موسيقي وبلاگ دچار مشكل شد جهت لود شدن كامل آهنگ اندكي صبر نموده و دندان بر جگر گذاشته و سپس لذت ببريد.با تشكر.
پ.ن۴: غــــــــــروب ... جمعــــــــــــــــه ... پاييـــــــــــــــــــــــز عجــــــــــــــــب تركيــــــــــب دلتنگـــــــــــــــــي ....
+
تاريخ شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 0:4 نويسنده !! و یـــــــــرانه !!
آمدنت را در شوق به انتظار نشسته ام! جامه زرین بر تن کردنت را و در شاه نشین فصول به تخت پادشاهی تکیه زدنت را همه و همه به خاطره ی خوش با تو بودن میسپارم! بارش عاشقانه ی برگ هایت را از طنین خوش تنت و خش خش صدای اندوه از فراقت را تا ابد در کوچه های اقاقی حضورت به یاد خواهم داشت و سرود باد را در هوای خوش قدمگاه تنهایی هم صدا خواهم بود! سرخوش از بودنت به يادگار ميگيرم زردي رخسارت را و به ماندگاري ميسپارم سرخي سر به گريبانيت را .... ! آواي جنون آميز دستانت در تلاقي ابــــــر و آسمان نوازش خورشيد رنگ باخته اي است كه درود و بدرودش را خلاصي نيست! چشمان دختــــــــــــر پاييــــــــــــزي روشن قدومت برگـــريــزان آمـــدنـــت خــــــوش و مـــــاندنــــت مبـــــــــارك .... .
پ.ن:اي بس بهـــار ها كه بهاري نداشتــــــــم !!!
+
تاريخ چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 1:28 نويسنده !! و یـــــــــرانه !!
رفته ای و تنها مانده ام
در این ولوله ی خاموش چه ساده اتفاق افتاد همه ی آنچه چشمانت گفته بود و چه آرام به خواب رفت رویایی که در آن چشمها شب بخیر گفتند! هراسان دیدمش تمام آروزهایی که برای من جا ماند و تقدیم به باد شد همه ی آنچه خواسته بودیم تا کجا انتظار را هدیه میدهی و محبت را سر بریده دست و پا شکسته با کمری خمیده به اسارت میکشی اندکی بیارام در این خلوت پاییــــــــزی هوای شعرهایت را بگذار بارانی شود صدای دلم گرفتـــــه اندوه را به مهماني دارد و خنده هايم دروغ را فرياد ميزنند! ديوار اتاقم را قسم دادم شايد او راز را بداند چيست! كنار پنجره نقاشي شده ي خاكستري ميمانم شايد قدم هايت سكـــــــــــوت را به يغما برند .... !
پ.ن: قاب خالي مانده از عكست را پاسخي نيست جز حضــــــورت !!!
+
تاريخ یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 12:22 نويسنده !! و یـــــــــرانه !!
|
|